" آدم اینجا تنهاست و در این تنهایی . . . "
خدا رحمت کند " سهراب سپهری " را . چه سالها که فکر می کردم ، شعر سهراب سطحی است . عمقی ندارد ، دردی ندارد ، آرمانی ندارد یا . . .
و امروز چه متاسفم از آن همه تصور و تحلیل بی انصاف .
همین " یک قلم ، چند خطش " برای هفتاد و هفت سال یکی مثل من کافیست که بفهمم ;
" آدم اینجا تنهاست . . . "
و دردآور اینکه ، نیم این سالها رفته و هنوز فهم همین خط ساده در من آشکار نشده .
این لحظه از اینجا شروع نمی شود .
سالهای کودکی ، پدرت که متصور بودی قوی ترین آدم دنیاست و یا مادری که مهربانتر از او نبود ، هم حجم این همه تنهاییِ نمی دانم از کجا آمده را پر نکرد .
بعدها ; همبازیها ، همکلاسیها
بعدترها ; عشقها ، دخترها
نزدیک به امروز ; زنت ، بچه ات
و امروز رفقا ;
چه انگار خیالت می رسد که زبانشان ، حالشان ، حتی دردهایشان با همین توی محقر ساده ،یکی است و دریغ که نیست . خودت هم فهمیده ای . به رویت نمی آوری . می ترسی که از دستشان بدهی و عجیب که این چه ترس مقدسی است و هم چه طاقت فرساست . متبرک و ملعون .
هی با خودت مرور می کنی که در سخت ترین لحظه ، کدامیک با توست و یا تو با کدامیک ؟
آن لحظه به خاک کردنت و یا به تکرار ، اذکار را تلقین دادنت ، کدامیک حاضرند ؟
کدامیک با تو دفن می شوند ؟ و یا تو با کدامیک ؟
حال خوشی ندارم رفیق . ببخش
وحید